طلایه دار
روزی قورباغه ای کنار نهری نشسته بود ، عقربی آمد و گفت : « من می خواهم از نهر بگذرم اما شنا بلد نیستم ، ممکن است لطف کنی و من را بر پشت خود تا آن سوی نهر ببری ؟ » قورباغه گفت : « اما تو یک عقرب هستی و عقرب ها ، قورباغه ها را نیش می زنند ! » عقرب گفت : چرا نیش بزنم ؟ من می خواهم به آن طرف برسم ! و قورباغه قبول کرد. درست به وسط راه رسیده بودند که عقرب ، قورباغه را نیش زد. قورباغه در حالی که از درد به خود می پیچید و آخرین نفس ها را می کشید ، گفت : چرا این کار را کردی ؟ حال هر دو غرق می شویم ! عقرب گفت : آخر من یک عقربم و عقرب ها باید قورباغه ها را نیش بزنند ! مراقب عقرب ها باشید ! در پیرامون شما انسان هایی هستند که غرق شدن برایشان مهم نیست ، به شرط آنکه شما را هم با خود به زیر بکشند. |